مردى پس از عمرى تلاش و جمع آورى ثروت دنیا مریض شد و به بستر بیمارى افتاد. مرض روز به روز شدت گرفت و او را در آستانه مرگ و سفر به جهان آخرت قرار داد. دستور داد فرزندانش حاضر شدند تا وصیّت نماید. او خطاب به پسر بزرگش گفت: پسر جان من دارم مى میروم و دیگر امیدى به زنده ماندنم نیست. امروز به خود آمده ام و مى بینم دستم خالى است و باید با کوله بارى از معصیت و شرمندگى به سوى خدا بروم. ثروت و مال زیادى جمع کرده ام و در اختیار شماست. سعى کنید از این پولها بدهید تا برایم نماز بخوانند و روزه بگیرند و از ثروتم در این راه خرج کنید و احسان نمائید، که من شدیداً بدان نیازمندم. لذا مقدارى که براى واجبات لازم بود تفکیک و در اختیار وى قرار داد. او از تاریکى راه خود نگران بود و مرتّب مى گفت چراغى از پشت سرم بفرستید. از قضا مرد شفا پیدا کرد و َنمُرد.
روزى او را به میهمانى دعوت کردند. او به فرزندش گفت پسرم چراغ همراه خود بیاور. پسر اطاعت کرد. پدر و پسر راه افتادند اما در میان راه پسر چندین قدم از پدر عقب افتاد. در این حال پدر دچار مشکل شد و زبان به شکوه گشود و گفت: پسر چرا عقب ماندى، باید چراغ جلو حرکت کند راه را نمى بینم و مى ترسم بیفتم و دست و پایم بشکند. پسر از فرصت استفاده کرد و گفت: پدر جان یادتان هست که آن روز وصیت مى کردى و مى گفتى راه آخرت سخت است و خطرناک!! چراغ از پس من بفرستید، خودت چراغ نبردى و از قبل نفرستادى و چراغ را از پشت سر خواستى، آرى پدر، چراغى که از پشت سر آید نور و جلا ندارد.
بازدید دیروز: 4
کل بازدید :12990

من علی بلند گرامی هستم دانش آموز دوم دبیرستان رشته ریاضی هدف من از ایجاد این وبلاگ اطلاع رسانی به مردم در مورد شهر خودم فامنین است... وبلاگ ما را بدن نظر ترک نکنید
